پسرک روی یکی از تاب های پارک نشسته بود. شاد و خندان تاب می خورد. صدای بچه ها یی که دنبال هم می کردند و شادیشان را با هم دیگه تقسیم می کردند، از دور به گوش می رسید. انگار که روی برگ های زرد و نارنجی پاییز قدم می زدی و صدای آهنگین برگ ها که در زیر هر قدم طنینی خاص داشت، تمام فضای اطراف را پر می کرد. بالاخره دخترک آمد. پسرک مثل همه ی جمعه های قبل منتظر دخترک بود تا با هم کوهنوردی کنند. پسرک کوله پشتی اش را به دوش کشید و به سمت دخترک رفت. اما امروز یک چیز فرق می کرد. دخترک کوله پشتی اش را امروز نیاورده بود. این دخترک، آن خنده های سابق را نداشت، خنده هایی که سنگ های کوه را به خرد شدن وا می داشت. امروز دخترک شاد نبود!
پسرک: "سلام... چی شده؟... چرا ناراحتی؟"
دخترک بدون هیچ مقدمه ای یک سیلی به صورت پسرک زد و فقط یک جمله گفت:
" لطفا من رو فراموش کن."
دخترک بدون هیچ حرف دیگه ای و در حالی که سعی می کرد اشک هایش جاری نشوند، از پسرک دور شد.
جای سیلی دخترک روی صورت پسرک هنوز می سوخت. کوله پشتی از دوشش افتاد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده بود. چیزی را که اتفاق افتاده بود درک نمی کرد. تنها جمله ای را که دخترک به زبون آورده بود برایش گنگ بود.
"من رو فراموش کن."
اما ... چرا؟!
پسرک، دخترک را دوست داشت. پسرک می دانست که دخترک هم او را خیلی دوست دارد. اما ...
"سلام ... آقا!"
پسرک به خود آمد. به دنبال منبع صدا اطرافش رو نگاه کرد. دختر بچه ی کوچکی را دید که در دستش تکه کاغذی گرفته بود.
پسرک در حالی که گوشه ی چشمش را با آستینش پاک می کرد گفت:
" سلام فرشته کوچولو ... می تونم کمکی کنم؟"
دختر کوچولو در حالی که می خندید گفت:"من کمک نمی خوام! این کاغذ از کیف اون خانمی که شما رو زد افتاد من هم اون رو برداشتم و هر چی داد زدم اون خانم برنگشت. من هم این رو برای شما آوردم که به اون بدهید."
پسرک کاغذ را از دختر کوچولو گرفت و از او تشکر کرد. دختر کوچولو هم رفت که با بقیه ی بچه ها بازی کند.
پسرک نگاهی به آن کاغذ انداخت. آن کاغذ انگار که جواب آزمایشگاه بود. آزمایش به اسم دخترک بود. پسرک در حالی که هر لحظه نگرانی اش بیشتر می شد به دنبال نوع و جواب آزمایش بود. بالاخره اون چند خط رو پیدا کرد. آزمایش سرطان خون بود. جواب هم ... مثبت!
پسرک باور نمی کرد. باور نمی کرد آن دخترک شاد و سرزنده با اون خنده هایی که زمستان رو صدا می کردند، دخترکی که همیشه با او کوه را به زانو در می آورد، الان در آغوش مرگ باشد!
پسرک الان مفهوم اون سیلی رو درک کرد. دخترک هنوز او را دوست داشت. دخترک می خواست پسرک او را فراموش کند. چون که نمی خواست پسرک شاهد مرگ او باشد.
پسرک در حالی که بغض راه گلویش را بسته بود. به دنبال دخترک رفت. کوله پشتی هنوز کنار تاب روی زمین افتاده بود.