|
نمی دانم چرا دیگر آواز ستاره ها را نمی شنوم و چرا انعکاس آسمان شب را در شن های صیقل خورده ی کویر نمی بینم. نمی دانم چرا گذشت زمان برایم معنایی ندارد. نمی دانم چرا با رفتن، جدایی را لمس می کنم. نمی دانم چرا دلتنگی را نزد ستاره ها بیشتر حس می کنم. ای کاش که نمی رفتم تا من هم تنهایی را حس می کردم. ای کاش که بر نمی گشتم تا دلتنگی ام را با تنهایی ام ترکیب نمی کردم. ای کاش که این ای کاش ها نبود.
نمی دانم چرا شادی باز گشتم، غمناک شد. دیدار دوستانم، نمی دانم چرا آرزویم شد. آیا آنقدر سخت است در کنار هم بودن. آیا آنقدر آسان است جدا بودن از هم. آیا جمع کوچک ما در زیر آسمان شب، ارزش ماندن را نداشت. آیا خاطرات با هم بودنمان، ارزش یاد آوری را هم نداشت. آیا گریه های ما در کنار خنده ها شیرین نمی شد. آیا به همین راحتی می توانی در دل بگویی : "من این جمع کوچک را فراموش کرده ام."
اگر توانایی بیان این جمله را نداشتی، بدان که من هم نمی توانم.
دوست دارم گریه ها و خنده ها باز هم ادامه داشته باشد، هر چند می دانم که دلتنگ این جمع کوچک شده ام.
راستی... سال نو مبارک.


Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|