تبليغاتX
The Stars Twinkle
 
 
 

آرام باش و به آرامی بگذر، و بدان که نگاه آسمان را محدود نمی کند بلکه این نگاه پنجره ی روحمان فراتر از آسمان نمی رود. به پیش می رویم بی آنکه ترسی از فرا راه ها و فرا حرف ها داشته باشیم. این زندگی من است... و به آرامی می گذرم. ناگفته ها حرفی برای نگفتن داشتند. اما نمی دانم که برای نشنیدنشان به کدام گوش، گوش فرا دهم. هاله سایه ها در این روزگاران واقعی تر از صاحبانشان می درخشند، گویی این آدمیان سایه های سایه های اند. باز تکرار حرف ها ... و فریادها جاری ست. پیدا می شوند آدمیانی که به شکل آدم باشند اما من نیز از نگاه به آینه گریزانم. نه از ترس چیزی که در آن خواهم دید، بلکه هرجا سراغی از آینه گرفتم تکه سنگی را نشانم دادند که خرده های شیشه در هاله ی آن بود. این روزها آینه ها قهر کرده اند. شب ها به دور سنگ ها حلقه می زنند و اشک می ریزند. اشک ها نیز حلقه می زنند و نهرها را به وجود می آورند تا در انعکاس ان بتوانم آینه را ببینم.

 
 
 |    نوشته شده توسط Constantine
 
 
 

photos: spaceweather.com

 
 
 |    نوشته شده توسط Constantine
 
 
 

.........................................................................................................

بهترين شمشيرزن
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند...

.........................................................................................................

پیرمرد
پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.
گاهی هم با همسن سالان خود در اسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست.
به بازی بی انتهای زندگی رنگ فراموشی می زد.
خود را برای مرگ انگار آماده می کرد.
صبحانه اش راکه روی میز گذاشته بودند، دست نخورده برگرداند.
راستی برای ورزش صبحگاهی هم نیامده بود...

.........................................................................................................

مسابقه دو
كنار دریا با پدرم مسابقه دو گذاشتیم. به او گفتم چون من كوچك هستم، باید اجازه دهد كمی جلوتر از او بدوم، تا بتوانم مسابقه را از او ببرم! بابا لبخندی زد و گفت: اینطوری مسابقه بی معنا می شود. من فقط كمی یواش تر می دوم! قبول كردم. به محض اینكه مسابقه شروع شد، من تند و تیز شروع به دویدن كردم و بابا مثل فرفره پشت سر من می دوید. من تا می تونستم زور زدم تا تند تر بدوم و بابا هم پشت سرم می آمد. چیزی به پایان راه نمانده بود كه یكهو دیدم بابا داره از من جلو می زنه و نزدیك است كه مسابقه را ببره!!!
برای همین زودی ایستادم و دستانم را جلوش گرفتم و گفتم كه خط پایان مسابقه همین جاست كه من ایستادم. پس من بردم. بابا فورا منو بغل كرد و باقیمانده راه را با من در آغوشش دوید و وقتی نزدیك خط پایان رسیدیم، من را جلوتر از خودش روی زمین گذاشت و گفت: اگر می خواهی برنده شوی راهش این است كه بگذاری بقیه تو را به خط پایان برسانند! نه اینكه اون طوری قوانین بازی را به نفع خودت خراب كنی!‌؟
بابا فكر كرد كه من دارم به حرفهای او گوش می كنم و من فقط به این فكر می كردم كه اون تكه راهی كه بغل بابا بودم، دویدن چه كیفی می داد!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Constantine
 
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Constantine
 
 
 

pctfx3.1

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب