
.........................................................................................................
بهترين شمشيرزن
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند...
.........................................................................................................
پیرمرد
پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.
گاهی هم با همسن سالان خود در اسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست.
به بازی بی انتهای زندگی رنگ فراموشی می زد.
خود را برای مرگ انگار آماده می کرد.
صبحانه اش راکه روی میز گذاشته بودند، دست نخورده برگرداند.
راستی برای ورزش صبحگاهی هم نیامده بود...
.........................................................................................................
مسابقه دو
كنار دریا با پدرم مسابقه دو گذاشتیم. به او گفتم چون من كوچك هستم، باید اجازه دهد كمی جلوتر از او بدوم، تا بتوانم مسابقه را از او ببرم! بابا لبخندی زد و گفت: اینطوری مسابقه بی معنا می شود. من فقط كمی یواش تر می دوم! قبول كردم. به محض اینكه مسابقه شروع شد، من تند و تیز شروع به دویدن كردم و بابا مثل فرفره پشت سر من می دوید. من تا می تونستم زور زدم تا تند تر بدوم و بابا هم پشت سرم می آمد. چیزی به پایان راه نمانده بود كه یكهو دیدم بابا داره از من جلو می زنه و نزدیك است كه مسابقه را ببره!!!
برای همین زودی ایستادم و دستانم را جلوش گرفتم و گفتم كه خط پایان مسابقه همین جاست كه من ایستادم. پس من بردم. بابا فورا منو بغل كرد و باقیمانده راه را با من در آغوشش دوید و وقتی نزدیك خط پایان رسیدیم، من را جلوتر از خودش روی زمین گذاشت و گفت: اگر می خواهی برنده شوی راهش این است كه بگذاری بقیه تو را به خط پایان برسانند! نه اینكه اون طوری قوانین بازی را به نفع خودت خراب كنی!؟
بابا فكر كرد كه من دارم به حرفهای او گوش می كنم و من فقط به این فكر می كردم كه اون تكه راهی كه بغل بابا بودم، دویدن چه كیفی می داد!!