آرام باش و به آرامی بگذر، و بدان که نگاه آسمان را محدود نمی کند بلکه این نگاه پنجره ی روحمان فراتر از آسمان نمی رود. به پیش می رویم بی آنکه ترسی از فرا راه ها و فرا حرف ها داشته باشیم. این زندگی من است... و به آرامی می گذرم. ناگفته ها حرفی برای نگفتن داشتند. اما نمی دانم که برای نشنیدنشان به کدام گوش، گوش فرا دهم. هاله سایه ها در این روزگاران واقعی تر از صاحبانشان می درخشند، گویی این آدمیان سایه های سایه های اند. باز تکرار حرف ها ... و فریادها جاری ست. پیدا می شوند آدمیانی که به شکل آدم باشند اما من نیز از نگاه به آینه گریزانم. نه از ترس چیزی که در آن خواهم دید، بلکه هرجا سراغی از آینه گرفتم تکه سنگی را نشانم دادند که خرده های شیشه در هاله ی آن بود. این روزها آینه ها قهر کرده اند. شب ها به دور سنگ ها حلقه می زنند و اشک می ریزند. اشک ها نیز حلقه می زنند و نهرها را به وجود می آورند تا در انعکاس ان بتوانم آینه را ببینم.
