برگ های سرخ درختان و سردی هوا به آخر رسیدن پاییز و آغاز زمستان را جار می زنند. خیابان ها هنوز شلوغ بود. سردی هوا مانع از بیرون آمدن مردم نشده است. در گوشه و کنار، بودند کسانی که برای گذر از این زمستان سرد در حال آماده شدن هستند. چند متر پایین تر از چهار راه یک کودک دست در دست مادرش خوشحال از خرید یک کاپشن گرم نو لبخندی به چهره داشت. نبش چهار راه، دخترک در حالی که دست هایش را به هم می سایید تا گرم شوند، منتظر قرمز شدن چراغ راهنماست تا بتواند چند تا از گل هایش را به سرنشینان خودرو ها بفروشد. مثل اینکه این روزها هوای دل آدم ها هم مثل هوای بیرون شده است شاید هم سردتر. این روزها آدم ها می خواهند سریعتر برسند. سریعتر کار کنند. سریعتر بخورند. سریعتر بخوابند و سریعتر بمیرند. گویی خط زندگیشان مانند ستون های عمودی ساعت شنی است، و تک تک دانه های شن در آن برای عبور از سوراخ کوچک زمان با هم به جدال می پردازند. چراغ راهنما سبز می شود. دخترک به کنار خیابان می رود. دو ساعت از غروب گذشته و هوا سردتر شده است. هنوز چند شاخه گل باقی مانده است. باید آنها را بفروشد تا بتواند پول داروی برادر کوچک بیمارش را تهیه کند. چراغ راهنما دوباره قرمز می شود.