<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>The Stars Twinkle</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 07:09:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>view</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 538px; HEIGHT: 446px&quot; height=497 alt=&quot;Galaxy Triplet Arp 274&quot; src=&quot;http://imgsrc.hubblesite.org/hu/db/images/hs-2009-14-a-web_print.jpg&quot; width=538 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 561px&quot; height=598 alt=&quot;Abstract Art Found in the Orion Nebula&quot; src=&quot;http://imgsrc.hubblesite.org/hu/db/images/hs-2006-01-i-web_print.jpg&quot; width=546 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:09:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;خدا&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. تعطيلات شاد و خوشی برایت آرزو می کنم. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم شما خدا هستيد؟!&lt;BR&gt;زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.&lt;BR&gt;پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;..................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;خشک مقدس&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;روزي «تنزن» و «اکيدو» با هم در راهی پر از گل و لاي مي رفتند. باران شديدي فرو مي ريخت. در پيچ راه به دختر زيبايي برخوردند، با کيمونو و شالي از حرير. دختر در گل و لاي نمي توانست از جاده عبور کند. تنزن بي درنگ به سويش رفت و او را از جاده هاي پر آب رد کرد.&lt;BR&gt;اکيدو تا رسيدنشان به معبدي که مي بايست شب را در آن بيتوته کنند چيزي نگفت. در آنجا بود که نتوانست جلوي خودش را بگيرد. به رفيقش گفت: ما راهب ها نبايد به زنها نزديک شويم، به چه علت اين کار را کردي؟&lt;BR&gt;تنزن گفت: من آن دختر را همانجا رها کردم. تو هنوز داري با خودت حملش مي کني؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;..................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;راه نجات&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟&lt;BR&gt;او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 15:17:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;On the wings of an eagle,&lt;BR&gt;My love for you flies.&lt;BR&gt;Soaring higher and higher,&lt;BR&gt;And touching the skies.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;I reached up above,&lt;BR&gt;And pulled a star from the sky.&lt;BR&gt;To place it within,&lt;BR&gt;Your precious minds eye.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;To dwell there forever,&lt;BR&gt;As my love for you.&lt;BR&gt;On the wings of our love,&lt;BR&gt;Enduring and true.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;I honor you my darling,&lt;BR&gt;With all that I am.&lt;BR&gt;Please darling please,&lt;BR&gt;Will you be mine?&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;There are so many things,&lt;BR&gt;My heart wants to say.&lt;BR&gt;I love you sweetheart,&lt;BR&gt;There is no other way.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;Jo&apos;Lene Tover,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 525px&quot; border=0 src=&quot;http://www.imagechicken.com/uploads/1253800829030191100.jpg&quot; width=511 height=525&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هر چند که نمی دانم چه حسی دارم، اما می دانم که هنوز سرگردانم. حتی توان ناتوانی را نیز ندارم. زندگی را با &quot;ای کاش&quot; شروع نکردم که آن را به امید &quot;شاید&quot; و &quot;اگر&quot; طی بکنم. من نیازمند تو هستم ای پروردگار من. می دانم که بی تقصیر نیستم اما باور دارم که می گذری از تقصیر این بنده ی کوچکت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرزو داشتم که دنیا را تغییر دهم در حالی که خود هنوز تغییر نکرده ام. الان، اینجا، هنوز می خندم به دوران بی صبری ام. زمان را غنیمت ندانستم.  هر چند که هنوز دیر نشده. پس به خدا توکل می کنم و حرکت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 444px&quot; border=0 src=&quot;http://www.imagechicken.com/uploads/1253706175078662500.jpg&quot; width=509 height=492&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عینک سیاه</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد. بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود و با تکانهای شدید اتوبوس تکان می خورد. ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد، توجهی نکرد. دوباره همون شخص بهش خورد. نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا...&lt;BR&gt;دوباره...&lt;BR&gt;دیگه عصبانی شده بود و هزاران فکر توی سرش می چرخید. با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد.&lt;BR&gt;دوباره...&lt;BR&gt;دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد، ولی...&lt;BR&gt;تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفید و عینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید.&lt;BR&gt;یک طرف صورت دختر بچه به شدت سرخ بود...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 13:24:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من!</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آنچه که دارم، آنچه که به دست می آورم و آنچه که دیگران در مورد من فکر می کنند، &quot;من&quot; نیستم. &quot;من&quot; را ذهن من می سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذهن من باغبان شخصیت وجودی من است. دانسته هایم را افزایش می دهم تا ندانسته هایم بیشتر شود. ذهنم جایگاهی برای رنج ها نیست. از این پس موج مثبت را جذب می کنم. هم اکنون در اندیشه ی موفقیت هستم. از این پس جملاتم را با فعل مضارع می گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 419px; HEIGHT: 582px&quot; border=0 src=&quot;http://www.imagechicken.com/uploads/1252246962027346800.jpg&quot; width=523 height=843&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 14:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>My Friend</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; dir=ltr align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 9pt; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;My Friend&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 9pt&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; dir=ltr align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 9pt; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;My Friend when I think of you.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 9pt&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I think of all that we&apos;ve been through.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;All the times we argue and fight,&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I know deep inside that it isn&apos;t right.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I, then feel bad and alot of pain.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;It feels like I&apos;ve fallen from the sky like the rain.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I love you dear friend with all of my heart.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;But now that you&apos;re gone I&apos;ve fallen apart.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I&apos;m getting better as the days go by.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I wish sometimes this was all a big lie.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I pray to you every night.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;It&apos;s like you&apos;re my fire, a burning light. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;My dear friend, I miss you alot.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I still wonder why you were put in that spot.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;I know you&apos;re in a place much better than here. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;Watching and helping me with all of my fear.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;Our friendship my dear friend,&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;we will have to the end.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;Friends til the end is what we will be.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;Someday we&apos;ll be together,&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;together you and me.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 537px; HEIGHT: 381px&quot; border=0 src=&quot;http://www.imagechicken.com/uploads/1252078522047320400.jpg&quot; width=579 height=393&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 15:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Life</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 543px; HEIGHT: 497px&quot; border=0 src=&quot;http://www.imagechicken.com/uploads/1251709792025296900.jpg&quot; width=495 height=522&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt; What if life only lasted a day,&lt;BR&gt;Do you think we&apos;d appreciate it better?&lt;BR&gt;What if life was like hell,&lt;BR&gt;Do you think we would dream? &lt;BR&gt;About a life like we have now?&lt;BR&gt;What if in life we had everything,&lt;BR&gt;Do you think it would get boring?&lt;BR&gt;Why want another life? &lt;BR&gt;Your life is perfect already&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ راهنما</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برگ های سرخ درختان و سردی هوا به آخر رسیدن پاییز و آغاز زمستان را جار می زنند. خیابان ها هنوز شلوغ بود. سردی هوا مانع از بیرون آمدن مردم نشده است. در گوشه و کنار، بودند کسانی که برای گذر از این زمستان سرد در حال آماده شدن هستند. چند متر پایین تر از چهار راه یک کودک دست در دست مادرش خوشحال از خرید یک کاپشن گرم نو لبخندی به چهره داشت. نبش چهار راه، دخترک در حالی که دست هایش را به هم می سایید تا گرم شوند، منتظر قرمز شدن چراغ راهنماست تا بتواند چند تا از گل هایش را به سرنشینان  خودرو ها بفروشد. مثل اینکه این روزها هوای دل آدم ها هم مثل هوای بیرون شده است شاید هم سردتر. این روزها آدم ها می خواهند سریعتر برسند. سریعتر کار کنند. سریعتر بخورند. سریعتر بخوابند و سریعتر بمیرند. گویی خط زندگیشان مانند ستون های عمودی ساعت شنی است، و تک تک دانه های شن در آن برای عبور از سوراخ کوچک زمان با هم به جدال می پردازند. چراغ راهنما سبز می شود. دخترک به کنار خیابان می رود. دو ساعت از غروب گذشته و هوا سردتر شده است. هنوز چند شاخه گل باقی مانده است. باید آنها را بفروشد تا بتواند پول داروی برادر کوچک بیمارش را تهیه کند. چراغ راهنما دوباره قرمز می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 13:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آینه</title>
<link>http://twinkle.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آرام باش و به آرامی بگذر، و بدان که نگاه آسمان را محدود نمی کند بلکه این نگاه پنجره ی روحمان فراتر از آسمان نمی رود. به پیش می رویم بی آنکه ترسی از فرا راه ها و فرا حرف ها داشته باشیم. این زندگی من است... و به آرامی می گذرم. ناگفته ها حرفی برای نگفتن داشتند. اما نمی دانم که برای نشنیدنشان به کدام گوش، گوش فرا دهم. هاله سایه ها در این روزگاران واقعی تر از صاحبانشان می درخشند، گویی این آدمیان سایه های سایه های اند. باز تکرار حرف ها ... و فریادها جاری ست. پیدا می شوند آدمیانی که به شکل آدم باشند اما من نیز از نگاه به آینه گریزانم. نه از ترس چیزی که در آن خواهم دید، بلکه هرجا سراغی از آینه گرفتم تکه سنگی را نشانم دادند که خرده های شیشه در هاله ی آن بود. این روزها آینه ها قهر کرده اند. شب ها به دور سنگ ها حلقه می زنند و اشک می ریزند. اشک ها نیز حلقه می زنند و نهرها را به وجود می آورند تا در انعکاس ان بتوانم آینه را ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.cheragah.com/pics/Vigee.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 15:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=twinkle&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>twinkle</dc:creator>
<guid>http://twinkle.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
